تبليغاتX
IN THE NAME OF GOD

IN THE NAME OF GOD

حرف های دل یه عاشق تنها

 

soosool2008.blogfa

+نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت21:22توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ |

 

 

سلام

فرا رسیدن مهمونی خدا جونم به همه تبریک می گم

امیدوارم مهمون خوبی باشیم

راستی نماز و روزهای همتون قبول باشه

یادتون نره سر سفره افطار برای همه دعا کنید

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت18:9توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

دختر به پسر گفت خوشکلم :گفت نه

گفت دوستم داری : گفت نُچ

گفت اگه بمیرم واسم گریه می کنی: گفت نه

دختر چشماش پره اشک شد و چیزی نگفت

پسر بغلش کرد و گفت تو خوشکل نیستی بلکه زیباترینی

دوست ندارم بلکه عاشقتم

اگه بمیری واست گریه نمی کنم بلکه منم می میرم

 

+نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت19:38توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

سلام                                                                                                         

 دوستای گلم

اومیدوارم حالتون خوب باشه

فردا تولد خواهرمه

منم گفتم تو خرج نیوفتم تو وبلاگم بهش تبریک بگم 

که نخوام کادو بگیرم

ولی بعد گفتم نه

تبریکم جای خودشو

کادو جای خودشو

تولدت مبارک آبجی گلم

تولد‌. تولد. تولدت مبارک .مبارک. تولدت مبارک                      

                    خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir                    
 

+نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت21:58توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

امروز چند تا عکس از فیلم

همیشه پای یک زن در میان است براتون میذارم اومیدوارم خوشتون بیاد

اینم از عکس گلشیفته فراهانی

که خیلی دوستش دارم

 

+نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت18:22توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

ای یار دوست داشتنی ام بدان که همیشه برایت از حروف عشق این گونه خواهم نوشت:

حرف اول آن (عین) یعنی عکس نگاه تو که همیشه در ذهنم باقی است.

حرف دوم آن (شین) یعنی شور و شعف دو چندانی که هنگام با تو بودن در خود احساس می کنم.

حرف سوم آن (قاف) یعنی قدم نهادن محبت تو بر خانه قلبم که غم دوری از تو برای هیچ وقت نخواهد پذیرفت چرا که این کلبه عشقمان است که با یکدیگر ساخته ایم.

 

+نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت15:10توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

 

 

کاش می شد صداقت هم همیشه با عشق همراه بود

کاش می شد عاشقی دور از تموم جدایی ها بود

کاش می شد دلتنگی ها را به دست باد سپرد

کاش می شد از عشق قصه نوشت که دور از غصه من و تو باشد

کاش می شد یک روز تو شعر هام دیگه ردی از این کاش ها هم نبود........

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387ساعت19:53توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

سلام

مثل اینکه خدا نمی خواد من یه همدم داشته باشم

اخه داره یکی یکی از دوستای منو ازم می گیره

نمی دونم  کی نوبت منه

خدایا مرگ منو نزدیک کن

تا داغ دوستا مو نبینم

یکی دیگه از دوستام حالش خوب نیست اگه لطف کنید براش دعا کنید

ممنونتون می شم

خواهش می کنم براش دعا کنید

راضیه من رفتم ولی همش دلم پیشه تو می مونه

 

 

+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت20:3توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

سلام

امروزیکی از روزای بد خدا برای من بود                    

یه خبر بد بهم دادن

که تا همین الانم هنوز باورم نشده

یکی از دوستای هم کلاسیم تصادف کرده دیگه پیش من و دوستام  نیست.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

نمی دونم چی باید بگم؟

بغض را ه گلومو بسته خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

ولی دلم براش تنگ می شه.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

از شما دوستا ی گلمم می خوام یه فاتحه نثار روحش کنید.

ممنون می شم.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irمنیره جونم همیشه به یادت می مونم.

+نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت13:26توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

 

 

اگر برایت شعری عاشقانه بخوانم این شعر تا ابد با تو خواهد ماند .

حتی وقتی که دیگر من نباشم یا که دیگر بین ما عشقی نباشد ،

شعری  از اعماق جان که مرا به یاد تو می آورد.

شعری که همیشه با تو خواهد ماند ،شعری به تو هدیه می دهم که تنها یک جمله است

   (( دوستت دارم ))

چشمان منتظری را به تو بخشم که در مهتاب میدرخشید و ماه و خورشید را که از

بوسه آنان عشق به دنیا می آید .

+نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت0:47توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

 

نمی دانم چرا رفتی...

 

نمی دانم چرا؟؟؟

 

شاید خطا کردم

 

و تو .... بی آنکه فکرغربت چشمان من باشی

 

نمی دانم کجا ؟!

 

تا کی ؟!

 

برای چه؟!

ولی رفتی...

 

و بعد رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی

خاکستری گم  شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت،

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد ، و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران

بودو بعد از تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت و من بی تو هزاران بار در

 لحظه خواهم مرد....

 

+نوشته شده در پنجشنبه 17 مرداد1387ساعت0:38توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

چندی بود که ساکت نشسته بودم و به جستجو می پرداختم تا

 

 راهی به سوی زندگی بیابم ولی افسوس که همراه پرنده غم شدم ،

 

ناامیدی در آسمان زندگیم پرواز می کرد که مبادا راه را گم کنم.

 

و وقتی آن را از دست دادم ، زندگی برایم مانند گوری آرام و خاموش شده بود .به آسمان می نگرم و می گویم

 

خدایا: چرا مرا خلق کردی که این همه رنج بکشم ؟

 

مگر گناه من چه بوده است که باید زندگی رنجم دهد ؟

 

چرا به کمکم نمی شتابی مگر من بنده تو نیستم،ِچرا به کمکم نمی شتابی؟

 

چرا در این دنیا کسی را برایم نفرستادی تا مرا به خاطر خودم دوست داشته باشد

 

خدایا : غم فروشی دوره گرد شده ام و با شادی بیگانه

 

تنهایی را دوست دارم و از دنیا و زندگی گریزان شده ام

 

و مانند مرغکی اسیر در تنهایی و جدایی بوده ام.

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت16:55توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

 

گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد

 

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد

 

من مانده ام تنهای تنها

 

من مانده ام تنها میان غمها

 

گلپونه ها ،نا مهربانی آتشم زد ،آتشم زد

 

گلپونه ها، بی هم زبانی آتشم زد

 

می خوام اکنون تا سحرگاهان بخوانم

 

افسرده ام ،دیوانه ام، آزرده جانم

 

گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد

 

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد.

 

+نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت20:45توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

 

میگی عاشق بارونی ؟

ولی وقتی بارون می یاد چتر می گیری بالا سرت .

 

میگی عاشق برفی ؟

 

ولی طاقت یه گوله برف نداری .

 

میگی پرنده هارو دوست داری ؟

 

ولی می ندازیشون تو قفس.

 

میگی عاشق گلهایی؟

 

ولی خیلی راحت ازشاخه جداشون می کنی

 

 

انتظار داری نترسم وقتی میگی

 

عاشقمی ؟ ؟ ؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت14:40توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

در زمان های بسیار قدیم هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود.فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.

آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند ِ خسته تر و کسل تر از همیشه .ناگهان ذکاوت ایستاد وگفت:

(بیایید یک بازی کنیم ِ مثلآ قایم باشک.) همه از این پیشنهاد شاد شدند ودیوانگی فورآ فریاد زد:(من چشم می گذارم.)

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد ِهمه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن: یک.......دو.......سه.......همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

 لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ِ خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد ِ

هوس به مر کز زمین رفت.

دروغ گفت:(من زیر سنگی پنهان می شوم .)اما به ته دریا رفت و دیوانگی مشغول

 شمردن بود:هفتادونه.....هشتاد.......هشتادویک.....همه پنهان شده  بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد.جای تعجب ندارد چون همه می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است.در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید:نودوپنج............نودوشش.......نودوهفت........هنگامی که دیوانگی به صد رسید ِ عشق پرید وبین یک بوته گل رز پنهان شد .

دیوانگی فریاد زد:(دارم می یام)و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود ِ زیرا تنبلی ِ تنبلی اش آمده بود پنهان شود.لطافت را نیز یافت که به شاخ ماه آویزان بود.دروغ ته دریا ِ هوس در مرکز زمین  ِیکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق .او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوش هایش زمزمه کرد:(تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است)

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درختی کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد .عشق از پشت بوته بیرون آمد و با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند ِاو کور شده بود .  

دیوانگی گفت :(من چه کردم ؟من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم ؟)

عشق پاسخ داد :(تو نمی توانی من را درمان کنی ِاما اگر می خواهی کاری بکنی ِ

راهنمای من شو.)

 

و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور و دیوانگی همواره در کنار اوست. 

+نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت15:49توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |