تبليغاتX
ღ•*•ღIN THE NAME OF GODღ•*•ღ

ღ•*•ღIN THE NAME OF GODღ•*•ღ

حرف های دل یه عاشق تنها

 

شهر هرت جایی است که رنگ های رنگین کمان مکر ورنگ سیاه مستحب است.

شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات، بهت بگه بازم لاف زدی؟

شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی وهمسر

،فرزند ندارند.

شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها ومادرانشان ا

درمان کنند.

شهرهرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس رای زنانشان می خرند اما

 حوصله ی 5دقیقه قدم زدن را با همسران را ندارند.

شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند ولی بعضی مساوی ترند.

شهر هرت جایی است که خنده عمل را زایل می کند.

شهر هرت جایی است که زن باید گوشهء خونه باشه و البته گوشه که آشپزخانه است

وبهش می گن مروارید در صدف.

شهر هرت جایی است که مردم تاکسی سوار می شن تا زودتر برسن سره کار تا کار کنن

و پوله تاکسی شونو در بیارن.

شهر هرت جایی است که همه خواهرو برادرن ،این برادرا خواهراو که نگاه می کنن یاد

تختخواب می افتن.

شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکوم.

شهر هرت جایی است وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن که آینه نداشته باشی.

شهر جایی است که دوست داشتن احمقانه،ابلهانه،.... است.

شهر هرت جایی است که توی فرودگاه پدرو برادرت رو می تونی ببوسی اما همسرتو نه.

شهر هرت جایی است که وقتی به یه دختر می گن با این پسر ازدواج می کنی می گه نمی دونم

هرچی بابام بگه.

شهر هرت جایی است که هر گز نمی شه رو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی.

شهر هرت جایی است که......

چقدر این شهر به نظرم آشناست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت15:36توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

 

+نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت19:17توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

تمام مدت شب را در انتظار تو بودم

چه انتظار عجیبی خودم کنار تو بودم

خیال کردم از آن دور آمدی

به تو گفتم

سلام مرد مسافر که بی قرار تو بودم

سفر بخیر عزیزم که لحظه لحظه ی دیشب

به فکر بال شکسته و اشکبار تو بودم

به قاب عکس قشنگت نگاه کردم و دیدم

چقدر شکل تو هستم من از تبار تو بودم

صدای خنده ات آمد تو خواب بودی و دیدم

تمام مدت شب را سر مزار تو بودم

 

+نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت18:10توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهائيست

 

ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشائيست

 

مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا كن

 

دروغين بودم از ديروز مرا امروز پيدا كن

 

در اين دنيا كه حتي مرگ نمي گريد به جان من

 

همه از من گريزانند توهم بگذر از اين تنها

 

فقط اسمي به جا ماند از آنچه بودم و هستم

 

رسم چون دفترم خاليست قلم خشكيده در دستم

 

گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم

 

به جوز در خود فرو ريختن چه راهي پيش رو دارم

 

رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند

 

همه خود درد من بودند گمان كردند كه همه دردند

 

شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند

 

به سو ي اوج ويراني پل پرواز من بودند.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت0:57توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

 

سلام عسیسان

 

 خوش میگذرونین؟

 

خوبین؟

 

شرمنده دیر به دیر می یام

 

امروز اومدم

 

یه نظر سنجی کنم

 

به کی رای می دین؟

 

من به میر حسین موسوی رای می دم

 

شما ؟

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 17 خرداد1388ساعت19:15توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

من پذيرفتم شكست عشق را

 

 

راه پند هاي عقل دور انديش را

 

 

من پذيرفتم كه عشق افسانه است

 

 

اين دل درد آشنا ديوانه است

 

 

مي روم شايد فراموشت كنم

 

 

با فراموشي هم آغوشت كنم

 

 

مي روم از رفتنم شاد باش

 

 

از عذاب ديدنم آزاد باش

 

 

آرزو دارم بفهمي درد را

 

 

 

تلخي برخورد هاي سرد را

 

 

 

 

  

+نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت18:2توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

گفتی که به احترام دل بارش باش                         باران شدم به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را                             از عشق تو گونه های اورا بوسیدم

گفتی که ستاره شو دلی روشن کن                   من همه چون ستاره تابیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو                       دریا شدم و تورا به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش                   مجنون شدم و زرویت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز                       گل دادم و با روی نهت تابیدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر                              از لهجه بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست                   معنای لطیف عشق را فهمیدم

 

+نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت21:59توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

 

من راز نگاهت را از آینه پرسیدم

                  

چشمان نجیبت را از دور پرستیدم

 

باران شدم و چون اشک برعشق تو باریدم

 

من شمع وجودم را به مهر تو بخشیدم

 

مثل گل نیلوفر چشم تو بهاری شد

 

از پیش دلم آرام رفتی و نفهمیدم

 

مرز دل و چشم تو از شهر افق پیداست

 

من سرخی گل ها را در خنده تو دیدم

 

تا می روی از این جا دل خسته وطوفانی است

 

رفتی و دگر باره از کوچ تو رنجیدم

 

چشمان تو دریایی ست موجش گل تسکینم

 

به حرمت چشمانت شب باز نخوابیدم

 

تو باز نفهمیدی از عشق چه می گویم

 

آرام گذشتی و من باز نرنجیدم

 

ای کاش گلی می شد لبخند پر مهرت

 

تا آن گل خوش بورا ازخاطره می چیدم

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت16:28توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

سلام به دوست های گلم

خوبین؟

خوشین؟

امروز روزی که من به دنیا اومدم 

امروز کسی از خانوادم بهم تبریک نگفت    خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

عوضش دوستای گلم بهم تبریک گفتم

دوست چند سالم زهرا

و یه دوست خوب مهربون که نمی خوام اسمش بگم چون جاش تودلم محفوضه

 

حالا تولد می گیرم                                                 

با خودم و شما         

          تولد تولد تولدم مبارک.  مبارک مبارک تولدم مبارک 

 

                      خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir          خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir            خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir                 

                              خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir               

بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir

+نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت13:34توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |

 

همه چی از یک شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم کف دستش

اونم یه شکلات گذاشت تو دست من

، من بچه بودم اونم بچه بود سرم با لا کردم اونم سرشو با لا کرد

دید که منو می شناسه خندیدم گفت دوستیم گفتم دوست دوست

 گفت تا کجا گفتم دوستی ما تا نداره گفت تا مرگ خندیدم

گفتم منکه گفتم تا نداره گفت خوب تا بعد مرگ

 گفتم نه نه نه نه  تا نداره گفت قبول تا اونجا که دوباره همه زنده

می شن یعنی پس از مرگ بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم

همه جا با هم دوستیم ، خندیدم گفتم تو براش یه تا بزار اصلآ یه تا بکش

 از سر این دنیا تا اون سر دنیا اما من براش تا ندارم

 نگاش کردم نگام کرد باور نمی کرد می دونستم اون می خواست

دوستی ما تا داشته باشه اصلآ دوستی بدون تا نمی فهمید.

گفت بیا واسه دوستی مون یه نشونه بزاریم گفتم تو بزار گفت شکلات

هر بار که همدیگر می بینیم یه شکلات مال تو یه شکلات مال من باشه

گفتم باشه هر بار یه شکلات می زاشتم تو دستش اونم یکی می زاشت

تو دست من باز همدیگرو نگاه می کردیم یعنی با هم دوستیم دوست

 دوست. من تندی شکلاتم رو باز می کردم و تند تند می مکیدم

می گفت شکمو تو دوست شکموی منی و شکلات رو می زاشت توی صندوقچهۀ کوچک می گفتم بخورش می گفت تموم می شه

می خوام تموم نشه برای  همیشه بمونه. صندوقچش پر بود از شکلات بود

هیچ کدوم رو نمی خورد ولی من همیشه می خوردم گفتم اگه یه روز

 شکلات ها تو مورچه ها و کرم ها بخورن چی کار می کنی می گفت

مواظبشون هستم می خوام نگه شون دارم تا وقتی که با هم دوستیم

و من می گفتم نه نه نه دوستی ما تا نداره دوستی که تا نداره

1 سال 2 سال 4 سال 7 سال 10 سال 20 سالشه بزرگ شده منم بزرگ شدم

من همه ی شکلات ها مو خوردم و اون نگه داشته اون امشب اومده که خداحافظی کنه می خواد بره اون دور دورا میگه می رم زود بر می گردم

منکه می دونم دیگه بر نمی گرده یادش رفت به من شکلات بده ولی

من یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این واسه خوردنه

 و یکی هم کف اون دستش و گفتم این دیگه آخرین شکلات برای

 صندوقت یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلات ها هر دوتا

 رو خورد خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره دوستی اون تا

داره خوب شد همه شکلات ها مو خوردم

ولی اون که هیچ کدوم رو نخورد . حا لا با یه صندوقچه پر از شکلات های

 نخورده چی می کنه ؟!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 آذر1387ساعت16:55توسط ღ•*•ღ مهساღ•*•ღ | |